
4ساعت دیگه از این شهر میرم .نمیدونم چرا به جای اینکه پا بشم وسایلم رو واسه آخرین بار چک کنم اومدم اینجا . الان یادم اومد که دیشب خواب دیدم بعد کنکور رفتیم مدرسه . هنوز کلاسا برگزار میشدن ( سال چهارم ) . بازم مثل همیشه که توی خواب دیر میرسم مدرسه ، دیر رسیدم . آقای سعیدی داشت درس میداد . یه دختری که نمی شناختمش توی ردیف جلویی یه حرفای نامعلومی میزد که آخرش فهمیدم میگه که حاضره جای دانشگاهش رو باهام عوض کنه ! فاطمه .ش ردیف کنار نشسته بود . به هم سلام نکردیم . خوشحال و راضی به نظر می رسید . داشتم توی خواب فکر می کردم که ای خدا بازم که کنکور قبول شدیم باید بیاییم م...
ادامه مطلب