ما از تيرماه كوچ كرديم اومديم "كرج" ! اولاش زياد از اينجا خوشم نميومد و داشتم افسرده ميشدم تقريبا :/ ولى بعدترش كه رفتم باشگاه و با على و يكتا زياد رفتيم بيرون كم كم ازش بدم نيومد ! خلاصه ...
داشتم پست آخريم رو ميخوندم و ديدم كه پار1 اين موقع چه مسخره بازارى 1ه ! اون پسره ى الدنگ ميخواسته منو به يه طريقي بكشه خونه شون ! آشغال ! چرا اون موقع اينقد خر شده بودم كه نميفهميدم ؟!!!
برچسب:
نویسنده: لیلا محبی